۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

چگونه بهمن بیگی را بشناسیم!



چگونه بهمن بیگی را بشناسیم!


 برای شناحت شخصیت های بزرگ ابتدا باید اهل شناخت بود. باید بی رنگِ بی رنگ اما بی رنگ نه، باید به رنگِ "عشق" بود! سفیدِ سفید، پاکِ پاک، شفاف و بی ریا، عین آیینه. حتی رگه کمرنگی از هر رنگی جز آن رنگ، شناخت را کمرنگ می کند!
باید به قول حافظ شیرین سخن:
"شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/بنده طلعت آن باش که آنی دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی/آری آری سخن عشق نشانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز/هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد..."
اما مزید بر این ویژگی، شناخت بهمن بیگی دو شرط اساسی دارد.
(در این مورد بیشتر نیروی جوان فعلی و نسل های آینده مد نظر من است که بهمن بیگی را ندیده و شرایط زمان ایشان را شاهد نبوده اند)
اگر بخواهیم بهمن بیگی را بهتر بشناسیم و ارزش خدمات وی را بیشتر درک کنیم، شرط دارد! مهمترین آن ها دو مورد زیر است که توضیح مختصری را در آن باره ارائه می دهم.
شرط اول: کمی تاریخ بخوانیم و حداقل شرایط زندگی و امکانات عشایر ایران به طور عام و عشایر جنوب به شکل خاص را با وضعیت و داشته های شهری ها در طول قرون متمادی تا شصت سال پیش، مرور و منصفانه مقایسه کنیم.
در این رابطه شهری ها به علل گوناگون از جمله تعدد مشاغل و منابع درآمد و به خصوص سکونت در مکانی ثابت، قرن ها بود که با الفبا آشنا بوده و در تمامی زمینه ها بویژه در عرصه سوادآموزی گرچه کُند اما مدام، در حال پیشرفت بوده اند. از صدها سال پیش افراد باسواد، حکیم، شاعر، ریاضیدان، نویسنده، دانشمند، تاجر و.... داشته اند، البته زمانی به شمارِ فراوان و در برهه ای به تعداد اندک اما جامعه عشایری هرگز چنین شخصیت هایی را در طولِ تاریخ چند صد ساله خود ندیده است![1] (به جز تعداد انگشت شماری در شعر و موسیقی، آن هم در دهه های اخیر). شهری ها نیز همانندِ ما، گاهی غارت می شدند و غارت می کردند اما در مدتی کوتاه، شهر خود را در زمان آرامش بازسازی کرده و یک قدم جلوتر می گذاشتند.
اما ما چطور؟ قرن ها بود که در دور تسلسلِ فقر و بدبختی، آوارگی و بی پناهی، جهل و بی سوادی، لامکانی و خرافه پرستی اسیر بودیم. تکرار ناملایمات، سبب گردیده بود به آنها عادت کنیم و کم کم آنرا پیشانی نوشتۀ خود تلقی کرده و تسلیم مقدرات شویم. نیاکان ما وابسته احشام خود بودند چون  منبع درآمد دیگری نداشتند. آن ها بدون احشام خود، از گرسنگی و در نتیجه بیماری ها و.... از پای در می آمدند. لذا مجبور بودند جهت تامین علوفه احشام خود و گریز از سرما و گرمای طاقت فرسا، آواره کوه و دشت و صحرا باشند و نتوانند یکجانشین شوند.
شرایط سخت زندگی در کوه ها و دره های صعب العبور و دشت های وسیع و طبیعت خشن اما زیبا و همچنین گردش های شمسی و قمری در طول سال، از ما انسان های مقاوم و شجاع، جسور و بی باک، غیرتمند و آزاداندیش، صاف و صادق ساخته بود. در بیگانه ستیزی مردان بزرگی داشتیم. در جنگ و ستیز به جهت قانون رازِ بقا کم نظیر بودیم و پیروز میدان، اما تا چند دهه قبل حتی یک دانشمند، یک ریاضیدان نامی، یک پزشک حاذق، یک وکیل، یک مدیرکل، حتی یک کارمند دون پایه و.... در ارگان های دولتی نداشتیم.
به جهت جهل و بی سوادی و عدم آشنایی با رازِ الفبا، همیشه از نتیجه این رشادت ها، بی بهره بودیم! بیچاره تر از پسران و پدران، دختران و مادران مان بودند.
گرچه از لحاظ خصایل نیک انسانی، نه تنها از جامعه شهری عقب نبودیم بلکه در اکثر موارد یک سر و گردن هم بالاتر می نمودیم اما به لحاظ شکل ظاهری زندگی هنوز در دوره اول تکامل زندگی بشری درجا می زدیم! گرچه گاهی چادرهای مان مجلل و باشکوه بود و افراد شهری آرزو داشتند ساعتی را در سایه خنک و دلپذیر آن استراحت نمایند اما به هر حال چادر و سرپناه مان مویین بود و غیرقابل مقایسه با کاخ ها و خانه های شهری ها! طوری که زورمداران حکومتی، نوع زندگی و کوچ ما را مایه شرم تمدن بزرگ می دانستند! البته نه به جهت دلسوزی به حالِ زارِ ما بلکه جهت فخرفروشی های خودشان!
همیشه مورد تحقیر جامعه شهری بودیم. در مخیله آن ها، ما فقط به درد بیابانگردی می خوریم و فرمان بردن! دانشمند بودن و دکتر شدن و مدیر بودن را خاص خود دانسته ما را فاقد چنین توانمندی هایی می انگاشتند و تا حدی خودمان هم باورمان شده بود!
شرط دوم: هر موضوعی را در شرایط زمانی و مکانی خود مورد بحث و قضاوت قرار دهیم.
اگر شرط اول را خوب عملی نماییم، شرط دوم خود به خود محقق می شود! شرایط فعلی که فرزندانِ نسل ما در آن زندگی می گذرانند اصلا قابل مقایسه و قیاس با شرایط آن زمان نیست. نسل های آینده حتی ممکن است گفته های ما را غلو و افسانه تصور نمایند! نیاکان ما به علت طبیعت زندگی خود، به جز چند شهرِ کوچکِ مسیرِ کوچ خود، چشمشان به شهرهای بزرگ نمی افتاد اما ما اکثرا در شهرهای بزرگ و کوچک سراسر مملکت ساکن شده و زندگی می کنیم. مدرسه، دانشگاه فراوان است و سایر امکانات شهری (فارغ از کیفیت آن) به مانندِ شهری ها در دسترمان قرار دارد. فرزندان ما دیگر برای تحصیل مجبور نیستند روزانه کیلومترها پیادروی کنند تا به مدرسه برسند! در حالی که ما آرزوی دیدن یک چادر سفید دبستان عشایری را داشتیم! فرزندان ما برای تحصیلات متوسطه در کنار سفره پدر و مادر و زیر سایه محبت و مراقبت روزانه آنها هستند در حالی که نیاکان ما و فرزندانشان از تغذیه مناسب و کافی برخوردار نبودند و لذا حتی تصور تحصیلات متوسطه و دانشگاه را برای فرزندانشان در ذهن خود متصور نبودند و آن را در انحصار قشری خاص و شهری ها تصور می کردند. امروزه فرزندان ما، دختر و پسر با موانع خاص و یا تصورات آن چنانی جهت تحصیل روبرو نیستند.
در چنین وضعیتی فرزندان ما و نسل های آینده، (با تعمیم شرایط خود به زمان نیاکان مان) ممکن است و حق هم دارند صحبت های ما در مورد تعلیمات عشایر و بانی مدبر آن، استاد محمد بهمن بیگی و یارانش را غلو و افسانه پندارند. این وظیفه ماست که با گفتار و نوشتار و بیان خاطرات آن دوران، جوانان را با شرایط آن ایام آشنا نماییم تا بزرگ معلم ایل و مصلح بزرگ زمان را بهتر بشناسند.
دوستان جوان و نوجوان، امکانات نسبیِ در اختیار شما هرگز در اختیار نیاکان تان نبوده است تا اینکه نزدیک به هفتاد، هشتاد سال پیش، اتفاقی افتاد، خوش یُمن!
"تبعید" عموما وضعیتی بد یمن و ناپسند برای انسان ها و با کمی اغماض، همسنگ با زندان است. اما گاهی روزهای تلخ، نتایج شیرینی در پی دارد و این حلاوت، آن تلخی ها را می پوشاند و لذا خوش یمن جلوه می کند. در دهه اول قرن حاضر (شمسی) به دنبال واقعه ای، بهمن بیگی به همراه پدر و مادر و تعدادی از افراد فامیل، از ییلاق رویایی ایل به حومه تهران تبعید شد. سختی های تبعید را در سنین کودکی تحمل کرد. تحقیرها دید. اموال خانواده اش چپاول شد. تحکم ها شنید اما با وجود این، تبعید برای او و خانواده اش و کل عشایر ایران خوش یمن شد! او الفبا را شناخت. باسواد شد. دانشگاه رفت و تصدیق لیسانس حقوق گرفت. پدرش این تصدیق را به دیوار گِلینِ تبعیدگاهش آویزان کرد و همه را به تماشای آن فراخواند! اما بهمن بیگی آن تصدیق را برای ترقی خود به کار نگرفت. در عوض، وکالت فرزندان بی پناه ایلش را برعهده گرفت! اولین و شاید آخرین وکیل مبرز و عادل ایل. وی از حقوق اولیه فرزندان معنویِ خود دفاع کرد. خوب هم دفاع کرد. او سرافرازانه از عهدۀ دفاع و تحققِ خیلی از این حقوق به خصوص اساسی ترین آن ها یعنی باسوادی، برآمد و موکلین خود را خوشحال وخوشبخت نمود. آرزوهایی را که برای آنها دور از دسترس و محال به نظر می رسید، به واقعیت پیوند زده و به حقیقت مبدل نمود. در مکتب انسان ساز خود از میان این فرزندانِ بی پناه، هزاران طبیب، وکیل، معلم، قاضی، مدیر و مدیرکل، مهندس، کارمند عالی رتبه و.... پرورش داد. در حقیقت باعث شد راهی را که جامعه شهری در طول قرنها طی کرده بود، فرزندان عشایر یک شبه به پیمایند! امروزه فرزندان عشایر، نه تنها هیچ نقصان علمی و اجتماعی نسبت به جامعه شهری احساس نمی کنند بلکه در بسیاری از موارد حتی برتر هم هستند. هم میهنان شهری ما، خود به این واقعیت معترف هستند. امروزه آن ها، به خود اجازه نمی دهند که تحقیرمان کنند. تکریم مان می کنند چون به توانایی های ما پی برده و به عینه شاهدش بوده و هستند. دیگر غبطه دیرینه خود را نداریم. به خود می بالیم و در مسیر زندگی خود سرفرازانه گام بر می داریم.
هرآنچه را که داریم، مدیونِ شخصیت، بزرگواری، انسان دوستی و غیرت این رادمرد تاریخ عشایر هستیم چون هرآنچه را که خود داشت، بر ما روا دانست. در پاسداشت و قدرشناسی از خدمات ارزشمند این انسان بزرگ، کمترین کاری که می توانیم انجام دهیم این است که او را به نسل های آینده بشناسانیم.
کتاب ها و مصاحبه های استاد محمد بهمن بیگی معتبرترین منابع و ماخذی هستند که در این راه می توانند صمیمی ترین همراهان مان باشند.
                 روان استاد و یاران به او پیوسته اش شاد باد.
                                        مرادحاصل نادری دره شوری ۱۳ دی ۱۳۹۵


به جز تعداد انگشت شماری در شعر و موسیقی، آن هم در دهه های اخیر [1]

یک داستان تخیلی



خواب پریشان امیرحمزه :


امیرحمزه[1] چند روزی است سکوت انتخاب کرده است. حرف نمی زند. کبکش هم اصلا خروس نمی خواند! هر کاری هم می کنم به حرفش بیاورم، فایده ای نمی بخشد. سوزنش بزنی، خونش در نمی آید. همه اش به نقطه ای خیره می شود و ساعت ها در سکوت مطلق غوطه می خورد! می ترسم آلزایمر بگیرد. شیطنتم او را سر ذوق نمی آورد. انگار شوخی هایم برایش از چوب تکفیر هم بدتر شده است! امروز دوباره تلاش کنم، ببینم چه می شود. آخر، زندگی برای من بدون حمزه لطفی ندارد!
حمزه جان چه خبر شده؟ سیاه چهره بودی، سیاهتر شده ای! دلم را به تو خوش کرده بودم. تو هم که از برج زهر مار بدتر شده ای. تکلیف من چیست، حمزه جان؟ کار خلافی کرده ام؟ گناهی مرتکب شده ام؟ به اسبت، یابو گفته ام، قهر کرده ای؟ هر چی هست بگو و راحتم کن! حمزه دلش به حالم سوخت و با نگاهی ترحم آمیز گفت:"ملامراد، نگران نشو. تو که خلافی نکرده ای. گناهی هم مرتکب نشده ای. چند شب پیش خوابی دیدم. مات و حیرون مونده ام. هرچه فکر می کنم به جایی نمی رسم. حالم که بهتر شد، بهت میگم."
از اینکه من تقصیری در کسالت حمزه  نداشته ام، خوشحال شدم اما نگران حمزه هستم، با وضعیتی که دارد می ترسم دق کند و زبانم لال بلایی سرش بیاید. آنوقت آقای عباسی دست از سرم بر نمی دارد!  لذا هرطور شده، می خواهم به حرفش بیاورم. هرچه در دل دارد، بریزد بیرون. شاید تخلیه شد و خدای رحم کرد و به خیر گذشت. حمزه جان می دانی من کم طاقتم. نمی توانم صبر کنم. خوابت را بگو. خودت راحت می شوی. من هم کمی تعبیر خواب بلدم، شاید معمایت حل شد!
حمزه گفت:"نمی دونستم حضرت آقا کاهن تشریف دارند! باشه میگم اما اول یه فنجان قهوه درست کن، گلویی تر کنیم، بعد." خوشحال شدم که حمزه دارد به حرف می آید. پرسیدم حمزه جان قهوه میل دارید یا نسکافه!؟ حمزه تبسمی کرد و گفت:" من سر در نمیارم. اونی که تلختر است! شاید تلخی خوابم را از سرم بپروند!" حمزه جان قهوه را نوش جان کرد و سرکِیف شد. برخلاف سفارش من مبنی بر اینکه سیگار بدآموزی دارد، نکشد! سیگاری روشن کرد و چند پک جانانه زد. حمزه وقتی سکوت می کند، رنگ چهره اش به سیاهی  می زند. آدم فکر می کند همین چند روز قبل از کشور نلسون ماندلا[2] آمده است اما وقتی حرف می زند، چهره اش نورانی می شود انگار که هاله ای نور احاطه اش کرده است. گفتم حمزه جان خیر باشد. خوابت را تعریف کن، بشنویم.
حمزه گفت:"عاقبتت به خیر باشد، ملامراد. چند شب پیش خواب دیدم که من و تو داریم جایی می رویم. انگار سفری در پیش داشتیم. تو آرخالق[3] پوشیده بودی و شال بسته بودی. رسیدیم به یه دشتی بزرگ و بی کران. اینوَر و اونوَرش پیدا نبود. از دور جمعیتی را دیدیم که جلوتر از ما در حرکت بودند. رفتیم و رفتیم تا بهشون رسیدیم. با یه حساب سرانگشتی، تعدادشون را بالای پونصد نفر تخمین زدم. همه آدم حسابی بودند. مهندس، دکتر، قاضی، وکیل، مدیر و ...... معلم مثل من و تو کمتر توشان پیدا می شد. از ماشیناشون معلوم بود. ماشین های خارجی و شاسی بلند که من اسمشون را هم نمی دونم! وضع ظاهرشون هم عالی بود. لباس شیک و قشنگ پوشیده بودند. فکر کنم همه بالاشهری بودند. لباس من و تو اصلا با اونها جور نبود اما خدا را شکر آنقدر تعدادشون زیاد بود ک ما توشون گم شدیم! من برای اینکه توی شلوغی ترا گم نکنم، پرِ شال تو را چسبیده بودم و ولت نمی کردم. از حرفاشون معلوم بود که یه زمانی باهم بوده اند. هم مدرسه ای یا هم دانشگاهی، نمی دونم. باز معلوم بود انگار سی چهل سال همدیگه را ندیده بودند. تازه در این دشت لایتناهی به هم رسیده اند. چاق سلامتی می کردند. روبوسی می کردند. باهم شوخی می کردند. از خاطرات گذشته می گفتند. من و تو هم انگار غریبه بودیم و توی شان، بُر خورده بودیم. گوشه ای کِز کرده بودیم و فقط به حرف هاشون گوش می دادیم. چندتاشون با تو احوالپرسی کردند. تو تعدادی را می شناختی اما من یه دونه شون را هم نمی شناختم. توی عالم خواب چند ماهی باهم بودیم. از قرار معلوم یه گروه دیگه ای از دوستاشون جلوتر بودند ولی توی این مدت به آنها نرسیدیم. یه بِیله کوچکتر هم می گفتند از اصفهان راه افتاده اند. آنها هم هنوز نرسیده بودند ولی معلوم بود آبشان توی یه جوب نمی ره! نمی دانم کجا می خواستند برند،خودشون هم انگار خبر نداشتند کجا دارند میرند. خواب همینه دیگه ملامراد، کم و زیاد داره! خلاصه حرف ها آنقدر زیاد بود که من و تو مَنگ شده بودیم و گیج که حرف کدامشون را گوش کنیم. دو تا گوش که بیشتر نداشتیم! اما صدتا حرف می زدند. اصلا نمی رسیدیم یه صدم حرفا را گوش کنیم. از آمریکا و ترامپ و از اروپا و چین و کره و از اصولگرا و اصلاح طلب و از کوروش و داریوش و امیرکبیر و استاندار و فرماندار می گفتند و انواع دارو و نسخه ها از طب سنتی گرفته تا طب جدید می پیچیدند. در مورد پیدا کردن شغل و هزار مشکل دیگر حرف می زدند و راه حل نشان می دادند. تو هم گاهی خودت را قاطی می کردی و چیزی می گفتی اما صدای تو اصلا توی غوغای جمعیت گم می شد، انگار نه انگار که ملامرادی هست و گوش شنوایی!  به جز دو، سه نفر که حرف خودشان را می زدند و قشنگ هم حرف می زدند، بقیه رونوشت می کردند و به خورد بقیه می دادند."
حمزه چانه اش داغ شده بود. مهلت نفس کشیدن هم نمی داد. حرفش را قطع کردم و عرض کردم حمزه جان، تا اینجا که اتفاق خارق العاده ای نیفتاده که تو داشتی سکته می کردی! دیروقته نمی خواهی بخوابی؟  حمزه گفت:" هنوز قسمت اصلی مونده اما باشه ملامراد، بقیه بمونه برای بعد. فردای آن روز به حمزه گفتم، پس حمزه جان ادامه داستان را بگو ببینیم جریان چیست! حمزه گفت:" توی عالم خواب، یواش یواش با یکی از آنها اُخت شدم. پرِ شال تو را رها کردم و با دوست جدیدم مشغول صحبت شدیم." گفتم حمزه جان بله از قدیم گفته اند"نو که آمد به بازار، کهنه میشه دل آزار" حمزه گفت:"اما ترا هم دورادور زیر نظر داشتم که گم نشی! از دوست جدیدم پرسیدم، شما اهل کجایید؟ از کجا آمده اید؟به کجا دارید می رید؟ دوستم گفت، داستان ما سرِ دراز دارد اما یه گوشه اش را بهت میگم. او گفت که ما شاگردان امیرکبیر هستیم!
گفتم خدا رحمتش کنه، همونی که دارالفنون را ساخت؟ گفت اِ شما هم امیرکبیر را می شناسید؟ گفتم بله توی تاریخ خونده ام و می دونم در حمام باغ فین کاشان هم کشتنش. گفت" بله از آن زمان ما متفرق شدیم. هرکدوم زیر یک ستاره افتادیم اما چون در دارالفنون درس خونده بودیم، به مقامات بالا رسیدیم. وضعمان خوب شد. حالا همه چیز داریم. خیلی وقته بازنشسته شده ایم. تک و توکی هم هنوز سر کارند. در این مدت از همدیگه خبر نداشتیم تا اینکه واتساپ و تلگرام و اینا پیدا شد. بعد از ده ها سال دوباره همدیگه را پیدا کردیم! داریم باهم از دوران گذشته میگیم. پیک نیک میریم. خاطره میگیم و...... خلاصه کِیف زندگیمان را می بریم. دوستم پرسید شما و اون دوستت اهل کجایید؟
در جواب گفتم قصه ما هم شبیه داستان شماست. ما هم بزرگ مردی داشتیم به نام بهمن بیگی. گفت اسمشان را شنیده ام، خدا رحمتش کند گویا خیلی ها را باسواد کرده است.گفتم بله بهمن بیگی هم دارالفنون هایی مثل دبستان های عشایری، دانشسرای عشایری، دبیرستان عشایری و.....درست کرد و هزاران معلم و مهندس و دکتر و ماما و.....پرورش داد. کتاب نوشت. اینه هاش. کتاباش توی کوله پشتیم هست. تازه ارادتمندانش هم درباره اش کتاب ها نوشته اند.
کتاب ها را به دوستم نشان دادم، یکیش را هم بهش هدیه کردم. خوشحال شد. کِیف کرد و گفت می بینم تو و دوستت همش از بهمن بیگی میگید! گفتم آخه حق به گردنمون داره. زندگی خودمون را از این رو به آن رو کرده و راه فرزندان و نسل های بعدیمون را روشن نموده است. به ما یاد داده قدر خدمت را بدونیم. ما هم قدر خدمت را می دونیم. ایشان گفته"خدمت اگر قدر ببیند، ماندگار می شود." ما درک کرده ایم که هرچه داریم از بهمن بیگی داریم. گذشته پدران و مادران و روزهای سخت و تلخ خودمون یادمون نرفته است!
حمزه تا اینجا را سرحال و قبراق صحبت می کرد. اما به یکباره رنگ چهره اش کدر شد. انگار برگشته بود به آفریقای جنوبی! گلویش خشک شد. ترسیدم. دست و پایم را گم کردم. یک لیوان آب به حمزه دادم و گفتم. میل بفرما تا گلویت تر شود! شَر درست نکنی. دوستانت طلبکارم می شوند! حمزه جان داری خوابت را تعریف می کنی! چرا یک دفعه حالت تغییر کرد؟حمزه نفسی تازه کرد و گفت:" گوش کن ملامراد، گوش کن. به دوست جدیدم گفتم فلانی در این مدت که پیش شما هستم، هیچ حرفی از امیرکبیر نزدید. معلومه آدمای باسوادی هستید اما از کسی که این همه بهتون خدمت کرده و زندگی تون را از این رو به آن رو کرده، یادی نمی کنید! فقط دو، سه نفر اسمی ازش بردند و آنها هم دیدند انگار گوش شنوایی نیست، دنبالش را ول کردند!"
حمزه در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت ملامراد می دونی دوستم چی گفت؟ گفتم نه حمزه جان، چی گفت؟ حمزه هق هق کنان ادامه داد:" دوستم گفت، گوشت را بیار نزدیکتر و این که میگم را توی گوشت فرو کن. خم شدم. گوشم را نزدیک دهانش بردم. در حالی که با اشاره انگشت، ترا هم نشان می داد، بیخ گوشم گفت که ای آقا شما هم دلتان خوشه، شما دوتا توی گذشته گیر کرده اید! امیرکبیر به تاریخ پیوست! اسمش توی تاریخ نوشته شده، بسه! ...از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن! فردا که نیامده است، فریاد مکن. حالی خوش باش و عمر بر باد مکن! ملامراد، انگار چماقی روی مِلاجم کوفتند، سرم دود کشید. چشمام برق زدند. آتیش گرفتم. جیغ کشیدم. یه باره از خواب پریدم. دیدم خیس عرقم. از اون روز تا حالا حالم خوش نیست. از عمر خیام هم دیگه زیاد خوشم نمیاد! هرچه خودم را به خواب می زنم که دوباره خوابم ببرد و در عالم خواب ببینمش و جواب دندان شکنی بهش بدهم، خوابم هم نمی برد!"
پرسیدم حمزه، کی این خواب را دیدید. گفت:" شب سه شنبه گذشته." گفتم امیرحمزه عزیزم، یادته آن شب شام مفصلی خوردیم؟ تو هم در خوردن افراط کردی؟ از مخلفات هم که نگذشتی؟ تا دیر وقت هم نشستیم و خاطره گفتی؟ حمزه جان آدم وقتی افراط می کند، خواب آشفته می بیند! نگران نباش. این ها را در عالمِ خواب دیده ای. حقیقت نیست که اینقدر به خودت عذاب می دهی. سعی کن شام کمتر میل نمایی و زودتر هم بخوابی، خواب آشفته نمی بینی!
حمزه مکث کوتاهی کرد و گفت:"راست میگی ملامراد، این ها را که دیدم، همش توی عالم خواب بوده، چرا دارم خودخوری می کنم!؟  بله آن شب هم زیاده روی کردم. ملامراد حواست به من باشد که افراط و تفریط نکنم، خودم هم حواسم باید جمع باشد!"
                                                                          مرادحاصل نادری دره شوری ۲۰ دی ماه ۱۳۹۵


 [1] دوست همیش همراه ملامراد
 [2] رئیس جمهور فقید آفریقای جنوبی
 [3] نوعی پوشش در ایل قشقایی (در گذشته)